ابن قتيبة الدينوري ( مترجم : ناصر طباطبايى )

324

الإمامة والسياسة ( امامت وسياست ، تاريخ خلفاء ) ( فارسى ) ( چاپ ققنوس )

فاطمه گفت : هرطور كه مىخواهى عمل كن . روزى پسرش نزد او آمد ، در حالى كه لباس خود را بر زمين مىكشيد . عمر به او گفت : پيراهن خود را كوتاه كن ، به خدا سوگند در روز قيامت به لباسى بهتر از اين نيازمندى . آمدن جرير بن خطفى نزد عمر بن عبد العزيز عبد الاعلى بن ابى مشاور روايت مىكند : جرير شاعر مردم عراق و حجاز نزد عمر بن عبد العزيز آمد ، مدت زيادى را بيرون از دار الاماره ، منتظر ايستاد ، تا اين كه عون بن عبد الله هذلى كه از عابدان و نيكان روزگار بود ، در حالى كه پوششى پشمى بر تن كرده بود آمد . هيچ يك از بزرگان بنى اميه مانع وى از اين كه نزد عمر بن عبد العزيز برود نشد ، وقتى كه عون بن عبد الله از نزد عمر بيرون آمد ، جرير به دنبال عون بن عبد الله رفت و اين اشعار را براى وى خواند : اى مردى كه عمامه‌ات در حال فرو افتادن است / امروزه روزگار توست ، در حالى كه روزگار من گذشته است / هنگامى كه خليفه ما را ديدى به او بگو / من بيرون دار الاماره همچون شاخى هستم كه به زنجير گرفتار شده‌ام / زنجيرها را از من بگشا ، مدت زيادى است كه اسيرم / مدت‌هاست كه خانه و خاندانم از من آگاهى ندارند . گويند ، عون بن عبد الله ضامن شد تا جرير به داخل دار الاماره برود . وقتى كه نزد عمر رسيد گفت : يا امير المؤمنين ، او جرير بن خطفى است و مىخواهد نزد تو بيايد . عمر گفت : هيچ كس از ديدن من محروم نمىشود . عون گفت : او اجازهء مخصوص مىخواهد . عمر گفت : او را راحت بگذاريد ، تا اين كه عمر مدتى مشغول سخن گفتن با ديگران شد . عون بار ديگر گفت : يا امير المؤمنين ، جرير مىخواهد نزد تو آيد . گويند ، عمر بار ديگر مشغول سخن گفتند با ديگران شد و جرير را فراموش كرد . عون گفت : يا امير المؤمنين ، از دست زبان او آسايش نخواهيم داشت . عمر گفت : اگر چنين است كه مىگويى ، او را به داخل راه دهيد . جرير وارد شد و گفت : سلام بر تو باد اى امير المؤمنين ، خلفاى پيشين همواره به من انواع بخشش‌ها مىكردند . چون نيازمند هستم نزد تو آمده‌ام . جرير پس از آن اشعار زير را گفت : سخنان التماس گونه من طول كشيد / خدايا ، پايه‌هاى دين و زندگى مردم را استوار دار / به درستى كه ما خواهان كسى هستيم كه فريادرس ما باشد / تا جايى كه اميد چندانى به آمدن